|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Monday, July 27, 2009
● بسوی دموکراسی :
اگه این جنبش سبز و تظاهرات مردم رو که من اسمش رو جهش و بیداری سی ساله میذارم , هیچی هیچی نباشه و فایده ای نداشته , اقلن این نتیجه رو داشته که مردم رو با هم یکی کرده نه تنها در داخل بلکه در خارج از کشور . در طول این سی سال رژیم ایران سعی زیادی میکرد تا قشرهای مختلف مردم رو از هم دور نگه داره و اختلافاتی رو ایجاد میکرد که به این دوری مردم از هم کمک زیادی میکرد . برای نمونه در داخل بین خودی ها و غیر خودی ها یا مردم عادی با حزب الهی ها یا بین فقیر و غنی یک دیوار کشیده شده بود طوریکه زنهای مانتویی از چادری ها متنفر بودن , جوون ها از جوون های بسیجی و ته ریشی متنفر بودن فقرا از پولدارها و طاغوتی ها و .. . مردم از کسانی که توی کمیته و سپاه و بسیج و دولت بودن نفرت داشتن و این کمک بزرگی بود برای اینکه تفرقه بنداز و حکومت کن . از طرفی هم اپوزوسیون خارج از کشور هم به دردی بزرگتر از داخلی ها دچار بود ! گروه های زیادی از مخالفین حکومت اسلامی در خارج از کشور بودن ولی جالب این بود که اونقدر که اونها با هم دشمنی داشتن و با هم ستیز میکردن , با حکومت اسلامی کاری نداشتن . یعنی تمام انرژیشون صرف این میشد که وقتی فلان دسته میاد تظاهرات میکنه , بریزن پرچم های اونها رو پاره کنن و خودشون رو کتک بزنن یا به فحش ببندنشون در صورتیکه هدف همگی یکی بود ولی به بیراهه رفته بود . اما جریانی که امروزه به راه افتاده و باعث حیرت جهانیان شده این بوده که تمامی دسته های اپوزوسیون امروزه یکی و متحد شدن . در خارج از کشور دیدیم که در بیش از 100 کشور جهان تظاهراتی هم زمان و هم صدا در حمایت از مردم ایران از تمام گروههای مخالف رژیم ایران و همراهی تمام مردم مهاجرت کرده به غربت صورت گرفت . مردمی که سالها بود مردم ایران رو بایکوت کرده بودن و میگفتن عرضه ندارن کاری بکنن . و مردم داخل ایران که اونها رو متهم به این میکردن که بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن ! امروز همگی متحد و یکصدا هستن و میدونن چی میخوان ! در تظاهرات مردمی داخل ایران دیدیم که چطور زن های چادری هم پای زن های مانتویی که تا دیروز خار چشم بودن و یا همون جوون های پولدار بالا شهری همپای مردم عادی به نیروهای بسیجی و لباس شخصی حمله میکردن و چطور همون حزب الهی های دیروز و سپاهی های رونده شده از نظام , همپای مردم رای خودشون رو میخواستن . این یعنی اتحاد مردم و اتحاد وقتی شکل میگیره بمب اتم هم جلودارش نیست .. اتفاق جالب دیگه ای که افتاده , این بوده که مخالفت های مدنی هماهنگی صورت گرفته که در این 30 سال سابقه نداشته . مردم ما هر زمان که دولت قیمت اجناس رو بالا برد , بدون حرف و حدیثی خریدن . اعتراضی به هیچ چیزی نکردن . کسی باورش نمیشد با این روحیه و اعمال و رفتار , امروز اونها کسانی باشن که وقتی میگن ساعت 9 شب اطوها رو به برق بزنین همه مردم چنان بلایی سر وزارت نیرو بیارن که خوابش رو ندیده باشن و بعد فلان سردار اعلام کنه که اطو زدن به برق اهمیتی برای ما نداره و مسخره ست ولی کسانی که ساعت 9 شب اطو به برق میزنن رو با شدت و قاطعیت سرکوب میکنیم , دم خروس و قسم حضرت عباس !!!!!!!! احتمالن نباید در آینده حتا لباس هم اطو کرد ... و یا وقتی میشنویم که مردم بطور خودجوش از خریدن موبایل های نوکیا چشم پوشی میکنن و بازار نوکیا در ایران رو متضرر میکنن , یا وقتی مردم چراغ های ماشین هاشون رو روشن میکنن در روز روشن و ... همه اینها یعنی بیداری و جهشی بسیار بزرگ به سمت دموکراسی حقیقی . سالها قبل در کشورهای غربی این روش ها به عنوان حربه ای مسالمت آمیز بر ضد دولت ها بکار گرفته میشد و موفق هم بود . نمونه ساده اون گرون شدن شیر در انگلستان و نخریدن مردم بود که به کاهش قیمت منجر شد .. در مطالب قبلی بارها و بارها نوشته بودم که دموکراسی تحمیل کردنی نیست و اگر تحمیل بشه و به زور به جوامع سرکوب شده و تحت فشار قرار گرفته دموکراسی بدن نتیجه اون چیزی جز عراق و افغانستان و همین ترکیه امروزی نخواهد بود که مردم ترکیه با زور آتاتورک پیشرفت کردن و امروزه ایران رو ندیدن و طالب حکومتی اسلامی مشابه ایران هستن . دموکراسی مسیری طولانی و پر فراز و نشیب و بسیار سخت و پر هزینه ست که باید به مرور طی بشه تا استوار و با دوام بمونه ! در غرب مردم با همه وجودشون دموکراسی رو درک کردن و براش هزینه سنگینی دادن و میبینیم جاودانه شده . در ایران هم از 103 سال پیش زمانیکه زمزمه های دموکراسی خواهی و مشروطیت بلند شد تا به امروز , اتفاقات بسیاری رخ داده و فراز و فرود های زیادی رو دیدیم . از ظلم قجر به عدالت پهلوی گام برداشتیم و آزادی ها و رفاهی که پهلوی دوم به مردم داد رو مثل مردم نادان ترکیه درک نکردیم و دنبال شیطان رفتیم تا آب و برق و همه چیزمون مجانی بشه و تو دهن دولت بزنیم و بعد دیدیم همه چیز شد صلواتی !!! و دوباره داریم در ادامه همون مسیر تحول گام بر میداریم .. امروز مردم ما با نگاه به پشت سرشون درس های بسیاری گرفتن . مردم امروز نمیخوان انقلاب کنن . نمیخوان خون ریخته بشه . نمیخوان کشور تجزیه بشه و جنگ های داخلی و فرقهای و قومی رخ بده . میخوان مردم بر مردم حکومت کنن ! و این راه معلوم نیست کی به نتیجه برسه اما در نهایت روزی این عقیده استوار خواهد شد ... پس امروز امیدوار باشیم که قدم در راهی درست گذاشتیم و خون جوون های وطن ما به هرز ریخته نشده همونطور که خون مشروطه خواهان به هدر نرفت و امروز بعد از صد سال ما دنباله روی همون ها , همون تفکرات و همون اهداف هستیم که صد سال قبل به بیراهه و انحراف کشیده شد و مردم درکی ازش نداشتن . ما اونقدر ادامه میدیم تا ریشه ظلم و دیکتاتوری رو برای همیشه از ایران زمین برچینیم و ایران و ایرانی رو در جهان سر بلند کنیم .. نوشته شده در ساعت 12:54 PM توسط No One
........................................................................................
● عاقبت رفیق ناباب :
خواهرم اکشن ترین فرد خانواده ست و کمی بیش فعالی داره (!) البته این بیش فعالی در خانواده ما واگیر داره و تقریبن همه ما کمی تا قسمتی ژنتیکی داریمش . خدا نکنه خانم از کسی بدش بیاد , اونوقت بهتره اون طرف خودشو سر به نیست کنه تا اینکه گیر تله های نابود کننده خواهرم بیافته . برای همین هم یه چند وقتی این آرتین رو فرستاده بودم خونه دوستش تا وقتی که خواهرم برای یک هفته رفت خونه اون یکی خواهرمون و منم بهش زنگ زدم که بیاد خونه . دیشب قرار بود برای شام خونه باشه و منم خورشت بادمجون که خیلی دوست داره براش درست کرده بودم و منتظر بودم آقا پیداش بشه . ساعت 7 شد نیومد . 8 شد نیومد . 10 شد نیومد و خلاصه از نگرانی داشتم میمردم . هر چی هم زنگ میزدم به موبایل خودش و دوستهاش , کسی گوشی رو بر نمیداشت و گاهی هم که گوشی برداشته میشد صداهای ناهنجار و موزیک کر کننده نا مفهومی به گوش میرسید و خیال میکردم اشتباه افتاده . این بی خبری بیشتر منو میترسوند که چی شده که گوشی رو بر نمیدارن اینا ؟!؟ هر جا هم زنگ میزدم کسی ازش خبری نداشت . حدس زدم باز یادش رفته چی بهش گفتم و رفقای ناباب گولش زدن و یا گذاشتن رفتن شمال یا رفتن کوه و برای اینکه گندش در نیاد و سرشو نبرم , گوشی رو بر نمیداره . خلاصه ساعت 2 نصف شب بود و دیگه نا امید از اومدنش داشتم لباس خوابمو میپوشیدم که برم بخوابم که یهو یه صدای وحشتناک به گوش رسید طوریکه کل محل لرزید مثل انفجار بود . بعد صدای بوق ممتدی مثل دزدگیر و بعد هم صدای داد و بیداد مردم . تو دلم گفتم لابد کسی تصادف کرد و یکی کشته شد و به درک . مثل آدم رانندگی کنن . رو تخت دراز کشیدم و کتابم رو برداشتم که بخونم دیدم زنگ خونه رو میزنن . گفتم آرتین اومد و پدری ازش در بیارم که تا عمر داره یادش نره و درو روش باز نمیکنم تا بفهمه قول دادن یعنی چی ! رفتم پای آیفون و با دیدن شوهر زهرا خانم تعجب کردم که این مرتیکه پشمناک نصف شبی چی میخواد ؟ پیش خودم گفتم لابد باز زنش داره به لقا الله پرتاب میشه و اومده کمکش کنم ببریمش بیمارستان ! تا گفتم بله ؟ تند تند گفت : خواهرم هول نکنید ها . اصلن هم نگران نشوید ! آقاتون خوب هستند و یک تصادف کوچک کردند . اگر میشود لباس بپوشید بیایید دم در ! همون پای آیفون فحش رو کشیدم بهش با این خبر دادنش و دیگه نفهمیدم چطوری مانتومو پوشیدم و پریدم بیرون . با هم راه افتادیم به سمت اول کوچه . کلی آدم جمع شده بودن . پیش خودم گفتم اینطوری که این گفت الان با یه جنازه روبرو میشم و خودمو آماده کرده بودم برای جنازه آرتین و بغض هم کرده بودم و کم مونده بود دیگه اشکهام در بیاد که رسیدیم به محل تصادف . سر نبش کوچه مون یه بانک هست و آقا با ماشینش رفته بود توی بانک و شیشه و در و دیوار بانک رو آورده بود پایین و خود ماشین هم که نابود شده بود . اما جالب این بود از توی بانک صدای خنده و عربده کشی می اومد . دقت کردم صدای آرتین رو هم شناختم . من و چند نفر دیگه رفتیم توی بانک و فقط دلم میخواست صحنه رو میدیدین . کله آرتین که قاچ خورده بود و صورتش پر خون شده بود و دوستهاش هم دست کمی از اون نداشتن و همشون آش و لاش بودن و با همون وضع نشسته بودن دور هم کلاغ پر بازی میکردن و غش غش میخندیدن و عربده میکشید ! گفتم غلط نکنم همشون مست هستن . شوهر زهرا خانم هم گفت اینا مستن الان پلیس میرسه میگیرنشون میبرن دادسرا و زندان و شلاق داره ... خلاصه با کمک چند نفر دیگه از همسایه ها این تنه لش ها رو آوردن از بانک بیرون و بردنشون تو خونه ما و شوهر زهرا خانم هم کارت ماشین آرتین رو گرفت و رفت وایساد دم ماشین منتظر پلیس تا بگه خودش راننده بوده . منم برگشتم پیشش . اینطور که معلوم بود ماشین چنان سرعت داشته که آقا آرتین رفته تو شیشه جلو و پرتاب شده توی بانک چون شیشه جلوی ماشین خرد شده افتاده بود کف بانک و کله آقا هم که قاچ خورده بود . خلاصه پلیس راهنمایی رانندگی و بعدش کلانتری اومدن و کلی سوال و جواب کردن و گفت ترمزش بریده بود و رفته توی بانک و دزدی در کار نبود و همسایه ها هم شهادت دادن و اشتشهاد جمع کردن و بعد هم مامور گذاشتن دم بانک و ما رو هم بردن کلانتری و تا 5 صبح اونجا بودیم و شوهر زهرا خانم فرم ها رو پر کرد و کارت بسیج و کوفت و زهرمارش رو نشون داد تا ولش کردن . خونه که اومدیم هنوزم این اوباش مست و پاتیل بودن . شلنگ آب رو باز کردم و گرفتم رو سرشون و کمی مستی از سرشون پرید ... با کمک شوهر زهرا خانم رفقاشو انداختم از خونه بیرون و آرتین رو هم بردیم توی خونه . بعد هم ازش تشکر کردم و رفت و منم مشغول تمیز کردن خون از سر و کله آرتین شدم . قاچ سرش بسته شده بود و خونریزی نمیکرد تا دست زدم به زخمش یهو خون زد بیرون و حالا مگه بند می اومد ؟ بیمارستان هم نمیشد بردش و آقا مست بود و یه وقت میگرفتنش . خلاصه زنگ زدم به خواهرم و گفتم آژانس بگیر بیا خونه و سر بسته براش توضیح دادم چی شده ... بر عکس همیشه که تا اسم آرتین میاد دادش میره آسمون , نمیدونم این دفعه چرا نیم ساعته خودشو رسوند اونم ساعت 6 صبح که وقتی کسی بیدارش کنه این موقع , حکم مرگت صادر میشه ! باقیش هم مشخصه ؛ اول گرفتیم سرشو با تیغ زدیم و خوشبختانه آقا اینقدر مست بود که نمیفهمید چه بلایی داره سرش میاد و کافی بود کبریت آتیش بزنی تا شعله ور بشه از بس مشروب خورده بود . بعد هم خواهرم با نخ نایلون و سوزن معمولی که توی آب جوش استریل کرده بودشون کله آرتین رو بدون بیحس کردن گرفت بخیه زد و آرتین عربده میشید و منم دستهاشو گرفته بودم و نشسته بودم رو سینه ش تا تکون نخوره و خواهرم هم سرشو گرفته بود بین پاهاش و خونسرد کارشو میکرد . بعد هم یه پیمونه الکل ریخت رو زخمش و آقا چنان دادی کشید که برق از چشمام پرید و بعد هم غش کرد و کارمون راحت شد .. خلاصه یکساعت طول کشید تا زخم های آقا رو دوختیم و پانسمان کردیم و بعد هم رفتم آمپول کزاز و پنی سیلین که خواهرم نوشته بود از داروخونه 13 آبان خریدم و آوردم و اونها رو هم به شکل فجیعی زد بهش و تموم . قیافه ش مثل سامورایی ها شده بود از پیشونی تا وسط سرش رو تیغ زده بودیم و سفید کرده بودیم و یه چاک یه وجبی هم وسط سرش افتاده بود با بخیه های زشت و ناجور و شباهت فجیعی به جنگجوهای سامورایی پیدا کرده بود که انگار جای زخم شمشیر رو سرش مونده ! صبح از بانک اومدن در خونه و یه صورت حساب خوشگل 50 میلیون تومنی دادن دستم بعنوان خسارت !! دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم و هی به خودم میگفتم خاک تو سرت که اینو فرستادی بره , اگه مونده بود خونه به دست خواهرم نابود میشد و از شرش راحت میشدم و لعنت بر خودم ... ظهر بود که آقا بیدار شد و با داد و بیداد اومد سراغم و گفت : من چرا کچل شدم ؟ چرا اینطوری شدم ؟ چرا زخمی هستم ؟ این باندا مال چیه ؟ - الان بهت میگم برای چیه ! صبر کن .. دمپاییم رو در آوردم و من بدو آقا بدو ... بعد که حسابی توجیهش کردم و کوفتمان فرهنگی کردیم که چرا اینطوری شده , صورت حساب رو گذاشتم جلوش و گفتم از این ماه 500 هزار تومن از پولی که بهت میدم رو ازت کم میکنم تا تو باشی وقتی جنبه نداری اینقدر مشروب نخوری و کاری میکنم دیگه لب به مشروب نزنی ! حالا 50 میلیون پیشکش , خرج ماشین هم فکر میکنم 20-30 میلیون بشه . خلاصه از من به شما نصیحت به مردا هیچ وقت الکل ندین چون بیشترشون حیوان هستن و شعور مشروب خوردن ندارن ! نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط No One
........................................................................................
● راز دوست داشتن :
خواهرم که چه عرض کنم , تمام خانواده من چشم دیدن آرتین رو ندارن و میخوان سر به تنش نباشه . مخصوصن پدرم که یکی دو بار نزدیک بود با تفنگ شکاریش آبکشش کنه و یه بار هم پول داده بود به چند نفر تا حسابی کتکش بزنن و ... خواهرم هم کم مونده بود مقطوع النسلش کنه و ازش بعنوان موش آزمایشگاهی استفاده کرده بود و اگه دیر رسیده بودم الان آرتین ور دل آغامحمدخان قاجار نشسته بود . خلاصه از فک و فامیل های ما هر کی تا دستش اومده به این بنده خدا یه حالی داده و من بدبخت این وسط شدم سپر بلا و همیشه مواظبم بلایی سر این نیارن : دیشب نشسته بودم جلوی میز توالت داشتم ابروهامو بر میداشتم و آرتین هم دراز کشیده بود رو تخت و داشت حرف میزد . رسید به خواهرم و گفت : شیوا این خواهرات از پارسال خیلی بهتر شده ها . - جدی ؟ از کجا فهمیدی ؟ هر وقت منو میبینه ازم تعریف میکنه و به خارجی قربون صدقه م میره ! - آها صحیح . مطمئنی اونی که قربون صدقه ت میره خواهر منه ؟ آره بابا دروغم کجا بود ؟ - ولی تا جایی که میدونم خواهرم با دیدن تو تشنج میکنه و خون جلوی چشمهاش رو میگیره ! به مرگ همین احمدی نژاد قسم , اگه باورت نمیشه برو از خودش بپرس . - خب حالا چی بهت میگه ؟؟ هر وقت منو میبینه مخصوصن وقتهایی که تو خونه نیستی و داریم ناهار میخوریم بهم میگه انیمال !!!!! تا اینو شنیدم برق از چشمام زد بیرون و برگشتم گفتم : چی چی میگه ؟؟؟؟؟ - میگه انیمال .. فکر کنم به خارجی میشه خیلی باحالی , دمت گرم !! خاک بر سرت . صد بار بهت گفتم برو کلاس زبان 4 تا لغت انگلیسی یاد بگیری برای همین موقع ها بود ... من هفته دیگه اسم تو رو اگه ننویسم کلاس زبان دختر ننه بابام نیستم ! - باز شروع کرد .. عجب غلطی کردیم ها سر پیری کی میره کلاس زبان .. بیخیال شو شیوا .. دیوانه .. اصلن انیمال میدونی یعنی چی ؟ - نه ولی فکر کنم دمت گرم خارجی بشه ! همون معنیشو ندونی بهتره .. بعد هم بلند شدم رفتم سراغ خواهرم و بهش گفتم : - تو رو آرتین چه اسمی گذاشتی ؟ من ؟ هیچی .. به من چه ... - هیچی نذاشتی ؟ نه .. ببین آخه ببین مثل حیوون غذا میخوره هی دهنش چلپ چلپ صدا میده و از دهنش غذاها میریزه زمین .. آدم یاد خوک می افته و میخواد بالا بیاره .. میبینین تو رو خدا ؟ اینم از خواهر ما !!!! یکی بس نبود , گیر اینم افتادیم . نوشته شده در ساعت 12:10 PM توسط No One
........................................................................................
● تختخواب سه نفره :
شب اولی که خواهرم اومد ایران کلی خوشحال شدم چون دیگه مجبور نبودم پهلوی آرتین تنه لش بخوابم . خوابیدن پیش این موجود اونم توی تابستون عوارض ناخوشایندی مثل دم کشیدن زیر پتو داره . من کولر روشن میکنم و میخوابم و اونم نصف شب کولرو خاموش میکنه و نصف شب از گرما که میپرم میبینم تنم خیس عرقه .. همیشه تابستون و زمستون سر گرما و سرما دعوا داریم . زمستون ها هم که شوفاژ به همین مصیبت دچار میشه و من خاموش میکنم اون روشن میکنه . آخرش هم یکی از ما باید کوتاه بیاد و بره اتاق دیگه بخوابه که 99% مواقع هم آرتین خان هست .. حالا خواهرم که اومده آرتین رو انداختیم تو اتاق بغلی و خواهرم پیش من رو تخت دو نفرمون میخوابه و جفتمون هم گرمایی , این کولر گازی بالای سرمو روشن میکنم و اتاق یخ میشه و تا صبح تخت میخوابیم و آی لذتی داره که نگو و از شر گرما راحت شدم . اما همین بیرون کردن آرتین هم ماجرایی داره برای خودش . آقا کلی عصبانی هست که از اتاق خواب بیرونش کردم و مجبوره بره پایین روی مبل یا تو یکی از اتاق های بالا تک و تنها بخوابه و میگه به جای خودم عادت دارم و برای همین به محض اینکه چشم ما رو دور میبینه میره تو اتاق خواب میخوابه و اونوقت ما دو تا مجبوریم بریم پایین رو زمین بخوابیم !! شب دوم بود که من داشتم فیلم نگاه میکردم و خواهرم هم رفته بود خوابیده بود و آرتین هم کنار من نشسته بود و هی سرش مثل مست ها می افتاد روی سینه ش و یهو مثل برق گرفته ها میپرید از خواب و منو میترسوند . آخر با دمپایی کوبیدم تو کمرش و گفتم : خب خیر سرت خوابت میاد برو بکپ .. نشستی اینجا چیکار ؟ اعصابم خرد شد .. بلند شد و رفت . نیم ساعتی نگذشته بود و غرق فیلم بودم که یهو صدای جیغ خواهرم رفت آسمون که داد میزد دزد دزددد ..... بدو بدو رفتم بالا ببینم چی شده و چشمتون روز بد نبینه . خانم نشسته بود رو شکم آرتین و موهاشو گرفته بود تو مشتش و هی میکشید و فحشش میداد ... بعد که از هم حداشون کردم معلوم شد که آقا از بس گیج خواب بوده بجای اینکه بره اتاق کناری بخوابه رفته رو تخت خودمون خوابیده و بعد هم شروع کرده خرخر کردن و خواهرم هم خیال کرده دزد اومده و شروع کرده کتک زدنش ... فرداش قیافه ش دیدنی بود . یه جای صورتش سالم نبود . هی میگفتم برو سر کار حالا یه کم صورتت زخم شده , میگفت : جواب بابامو چی بدم ؟ نمیگه زنت چرا کتکت زده و زن ذلیلی ؟ - کتک چیه ؟ یه جای چنگول افتاده رو صورتت , این که اینهمه کولی بازی نداره ! جای یه چنگول ؟ طول عمودی افقی صورتم جای چنگ این خواهر جون توئه . - خب برو بگو دیشب گربه پرید رو سرم چنگم انداخت ! این جای ناخن گربه ست یا ناخن ببر ؟ خلاصه اینقدر قربون صدقه ش رفتم و نازش رو کشیدم تا راضی شد بره ! این که میمونه خونه میشه سوهان روح و دیوانه میکنه آدمو . بیخود نیست از قدیم گفتن مردی که کار نکنه به درد جرز لای در توالت میخوره و بس ! دیشب , ما نشسته بودیم فیلم میدیدم و ساعت حدودای 2 بود که فیلم تموم شد و رفتیم بخوابیدم دیدیم آرتین خان روی تخت خوابیده . حالا کولر رو هم نمیشد روشن کنیم چون کولرهای طبقه پایین آبی هستن و هوا هم کثیف بود و غبار رو میکشید تو و بالا کولرها گازی بود و فیلتر داشت . هر چی صداش کردم فایده نداشت . دلم هم نیومد با روش های اکشن بیدارش کنم . آخر لشش رو گرفتیم و کشیدیمش وسط تخت و من اینورش خوابیدم و خواهرم هم رفت اونطرفش . آزاری نداشت جز صدای خرخر ! توی این مدت من دیگه به خرخر های آقا عادت کردم . روزهای اول جنون میگرفتم و تا صبح خوابم نمیبرد ولی دیگه عادت کردم . اما خواهرم که عادت نداشت کمی بعد صداش در اومد و گفت : شیوا اینو خفه ش کن ! پرده گوشم پاره شد ! - چیکارش کنم خب ؟ خودت سرشو یه کم تکون بده . بلند شد بالش زیر سر آرتین رو محکم کشید و پرت کرد زمین و دوباره خوابید . صدای آرتین قطع شد و کمی بعد دوباره موتورش راه افتاد و اینبار بلندتر ! توی خواب و بیداری میشنیدم که خواهرم به کسی داره میگه صداتو میبری یا خفه ت کنم ؟!؟ تصور میکردم دارم خواب میبینم . اما چند دقیقه بعد صدای خرخر کردن به گوشم خورد مثل اینکه گوسفندی رو دارن سر میبرن یا کسی رو دارن خفه میکنن . ضمیر ناخودآگاهم میگفت این خواب نیست بیدار شو ولی چشمام یاری نمیکرد و تنبلیم می اومد . داشتم به خواب عمیق تر میرفتم که یه ضربه محکم خورد تو کمرم و خواب از سرم پرید و نیم خیز شدم دیدم خواهرم نشسته رو سینه آرتین و گردنشو گرفته داره فشار میده و اونم هی دست و پا میزنه ! خلاصه از هم جداشون کردم و آرتین رو که مثل لبو شده بود کمی بهش تنفس مصنوعی دادم تا حالش جا اومد .. همین چه چشماشو باز کرد خواهر پارچ آب کنار پا تختی رو محکم کوبید تو سر آرتین و به حالت قهر بلند شد رفت ... خوب شد پارچ شیشه ای نبود و پلاستیکی بود وگرنه مغزش متلاشی میشد ! هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم . حالا من اینقدر اکشنم و اعصابم ضعیفه , خواهرم یه 80 برابر بدتر از منه !!!!!!!!! تصمیم گرفتم برای مدتی آرتین رو بفرستم بره شمال ویلامون با دوستاش یا بره خونه ننه باباش .. وگرنه فکر نمیکنم زنده بمونه .. نوشته شده در ساعت 3:55 AM توسط No One
........................................................................................
● استمداد از امت شهید پرور :
از دوستانی که در ایران هستن دو تا سوال داشتم و میخواستم ببینم کسی میتونه در این باره کمکم کنه ؟ - یکی در مورد کتابی به نام یادنامه بهزاد هست که در مورد شرح حال استاد حسین بهزاد و مختصری در مورد نقاشی ایران هست و نوشته ابوالفضل میر بهاء از انتشارات وزارت فرهنگ و هنر اداره کل نگارش به مناسبت جشن فرهنگ و هنر آبان 1350 . کسی این کتاب رو در اختیار داره و یا دسترسی به کتاب خونه ملی ایران داره ؟ اگه این کتاب رو دارین برای من صفحات 11-12-105 و 106 اون رو کپی بگیرین و بفرستین . ازتون ممنون میشم چون این کتاب رو دارم و این صفحاتش از بین رفته . - سوال دومم درباره ویندوز هفت هست . کسی این ویندوز رو نصب کرده ؟ من با ویندوز ویستا کار کردم و خوشم نیومد ازش بخاطر کند بودن و اینکه نصب خیلی چیزها روش دردسر داشت و به نظرم هم چیز خاصی نسبت به اکس پی نداشت . یعنی کاری نبود که بتونه فراتر از اون بکنه و مزخرف خوبی بود بجز اینکه قرتی شد بود و منابع سیستم رو غارت میکرد . شنیدم میگن ویندوز هفت به سرعت ویندوز اکس پی هست و خیلی هم از ایرادات ویستاش بر طرف شده . کسی نظری داره در این مورد ؟ ممنون میشم برام بنویسین که نصبش کنم یا نه ؟ دستتون هم برسه به زری خانم کربلا :))) نوشته شده در ساعت 1:24 AM توسط No One
........................................................................................
● عشق به احمدی نژاد :
این روزا نمیدونم مردم چه علاقه ای به احمدی نژاد پیدا کردن مخصوصن بعد از جریان انتخابات علاقه مردم به احمدی نژآد چنان زیاد شده که کافیه اسمش بیاد یا عکس رو ببینن که یا به رگبار فحش خوار مادر میبندنش و یا عکس هاش رو جر واجر میکنن و اخ و تف میندازن روش و اوج علاقه و عشقشون رو بهش نثار میکنن . اونر وز رفته بودم مجله بخرم و یه پیرمرده هم داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد و هی زیر لب غرغر میکرد و آخر سر برگشت به روزنامه فروشه گفت : روزنامه ای نداری که عکس این مرتیکه دروغگوی وقیح احمدی نژآد توش نباشه ؟؟ من فکر میکنم یزید که دشمن شماره یک مسلمونهاست رو سفید شده در مقابل احمدی نژآد و بزودی جای یزدی در اسطوره های اسلامی با احمدی نژآد عوض میشه !!! عکس های بجا مونده از احمدی نژاد روی در و دیوارها هم دیدنی هستن و روی دماغش یه دماغ دراز کشیدن و بالاش نوشتن پینوکیو و یا اخ و تف روش انداختن یا چشمهاش رو سوراخ کردن و خلاصه هر بلایی که بگین سر عکس های این مادر مرده آوردن . نتیجه ای که میشه گرفت از این موج علایق اینه که اگه از هر کسی پدر کشتگی دارین اونو به نوعی ربطش بدین به احمدی نژاد و دیگه کاریتون نباشه : هوا از وقتی گرم شده استخر رو آب کردم و صبح ها شنا میکنیم . البته شنا کردن این روزا خیلی مفت هست . دویست هزار تومن پول یک تانکر آب دادم به سازمان آب تا آب بیارن برامون چون چند سالی هست که اگه با آب لوله کشی استخر رو اب کنی آب رو قطع میکنن !! یاد قدیما به خیر که شب شلنگ آب رو مینداختیم تو استخر و صبح پر از آب زلال بود .. آرتین که میره بازار سر کار من و خواهرم و رایان بعد از خوردن صبحانه میریم شنا میکنیم . رایان توی قایق بادیش بازی میکنه و ما هم کمی شنا میکنیم و بعد هم آفتاب میگیریم و صحبت میکنیم با هم یا کتاب میخونیم و موسیقی گوش میدیم . از وقتی که استخر رو آب کردیم این زهرا خانم اینا تمام پنجره های رو به استخر رو گرفتن روزنامه چسبوندن که مبادا چشمشون به ما بیافته ! حالا نمیدونم وضعیت آدم متاهل نماز خوان حزب الهی این باشه وای به حال مجرد ها !!!! چند روزی بود تو این فکر بودم یه حالی به اینا بدم سر همین قضیه تا اینقدر از این دیوونه بازی ها در نیارن و این مطلب که به ذهنم رسید رفتم سراغ کامیپوتر و دست به دامن عکس سرور خوشتیپان دو عالم , احمدی نژآد شدم و با همون برنامه مخصوص یه پوستر گنده از احمدی نژآد در آوردم و تمام کاغذ های پیکسل پیکسل در سایز A4 رو به هم چسبوندم و شد یه پوستر . ظهر که خیابون خلوت بود رفتم این پوستر رو چسبوندم روی در خونشون و تند اومدم تو .. از اون موقع تا عصر هر چند دقیقه صدای دامب و دومب به گوش میرسید و انگار با چیزی محکم میکوبدین توی فلز . عصر حاضر شدیم بریم پارک قدم بزنیم که چشمم افتاد به در خونه زهرا خانم اینا و شوهرش . پشت در اندازه یک کامیون سنگ و آجر و گوجه فرنگی و تخم مرغ و زباله پخش و پلا بود و درشون هم انگار آبله گرفته باشه , همه جاش فرو رفته بود و قور شده بود . شوهر موجیش هم داشت با تیغ پوستر احمدی نژآد رو که چسبونده بودم روی در میکند .. کلی خودمو کنترل کردم که نخندم و رفتم جلو و پرسیدم چیکار میکنین ؟ شوهر زهرا خانم با حرص گفت : - بنده نمیدانم کدام انسان مردم آزاری عکس کریه این ملعون را چسبانده روی در منزل ما و مردم هم هر چه دستشان آمده پرتاب کرده اند به این تصویر و در خانه ما را درب و داغان کرده اند ! ببینید چقدر آجر کوبیده اند به در ما ؟ با آن میشود یک آپارتمان 4 طبقه درست کرد .. منفجر شدم از خنده و بعد که خنده هام تموم شد گفتم : عکس کریه ؟؟؟؟ ببخشید ولی شما همونی نبودین که به صاحب همین عکس کریه رفتین رای دادین ؟ - خواهرم بنده در سیستم هستم و مجبور بودم به آقای دکتر رای بدهم وگرنه ما هم دلمان با آقای موسوی بود . چه بامزه .. خب اشکالی نداره مردم هم شما رو اشتباه فرض کرده بودن وگرنه تو دلشون شما نبود !!! خلاصه اینقدر خندیدم که حد نداشت از من به شما هم نصیحت اگه میخوایین این روزا کسی رو بدنام و منفور پیش اهل محل و مردم بکنین به نوعی اونو مرتبط کنین به معجزه هزاره سوم ... نوشته شده در ساعت 1:20 PM توسط No One
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |