|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Monday, April 27, 2009
● پت و مت :
بالا برین پایین بیایین خنگین ! تقصیر من چیه ؟ اینقدر مثال و شاهد دارم و میارم تا خودتون اعتراف کنین خنگ تر از شما وجود نداره : پنج شنبه ای رفته بودم گوشت خریده بودم و داشتم پاک میکردم و زدم دستمو خیلی شیک بریدم اونم چه بریدنی . چهار تا بخیه خورد ! همیشه گوشت ها رو میدم چربی هاش رو بگیره و درشت خرد کنه و بعد میارم خونه و میشورم و میذارم توی آب نمک و ده دقیقه بعد در میارم و تکه میکنم و بسته بندی و میذارم فریزر . اون روز هم داشتم همین کارو میکردم که دستم برید و رفتیم درمانگاه شبانه روزی نزدیک خونه و دستمو بخیه زد و پانسمان کرد و یه آمپول کزار یا همون زُگار (!) به قول آرتین هم زد در کونمون و کلی هم سفارش که مبادا حموم بری و دست بشوری و آب بخوره و اومدیم خونه . حالا یه خروار گوشت مونده بود و منم دستم درد میکرد و نمیتونستم چیزی دست بگیرم . به آرتین گفتم بیا بشین من بهت میگم اینارو چیکار کنی و خلاصه آقا نشستن و با کلی ایش و اه و پیف و پوف شروع کردن گوشت تکه کردن اونم با دستکش یکبار مصرف ! انگار ما خوشمون میاد از این کلفتی ها و یه بارم که خودشون میان از این کارا بکنن فقط لب و لوچه کج میکنن . حالا کاری که خودم نیم ساعته تموم میکنم باور کنین 3 ساعت و 40 دقیقه طول کشید تا این خنگ خدا اینا رو بگیره فقط اندازه خورشی و قیمه ای و بیفتکی خرد کنه !!!!! کارش که تموم شد رایان رو هم صدا کردم بیاد کمک و اون کیسه فریزری ها رو باز میکرد و آرتین هم توشون گوشت میریخت و منم گره میزدم . بعد نوبت چرخ کردن گوشت ها رسید . اینقدر نشسته بودم که کمرم درد گرفته بود و گفتم اینا رو چرخ کنین من میرم یه کم دراز میکشم و تموم شد صدام کنین بیام بگم چطوری بسته بندی کنین ! خلاصه اینا افتادن تو جون چرخ گوشت و منم رفتم بالا یه کم استراحت کنم . فکر کنم یه چرت هم زدم و بیدار که شدم همچنان صدای چرخ گوشت می اومد . ساعت رو نگاه کردم و دیدم نیم ساعته من از آشپزخونه اومدم بیرون و هنوز اینا دارن گوشت چرخ میکنن ؟؟؟؟؟؟؟ بدو بدو رفتم پایین ببینم چیکار میکنن , فقط صحنه رو مجسم کنین : آرتین گوشت ها رو بر میداشت و نگاه میکرد و یه دونه یه دونه مینداخت توی چرخ گوشت و رایان هم فشار میداد تا گوشت بیاد بیرون و بعد دوتایی خیره میشدن به خروجی چرخ گوشت و اینقدر صبر میکردن تا همه گوشت بیاد بیرون و بعد رایان میگفت : تموم شد یکی دیگه بنداز ... منو میگی , منفجر شدم از خنده ! دقیقن پت و مت !!!!!! رفتم میگم چیکار میکنین شما دو تا خنگول ؟ آرتین با اعتماد به نفس عجیبی میگه : داریم گوشت چرخ میکنیم مگه نمیبینی ؟ میگم این چه مدل گوشت چرخ کردنه و بعد که بهشون یاد دادم , تازه آقا میگفت خودم بلد بودم میخواستم رایان سرش گرم بشه و بازی کنه !!!!!! شب قبل از خواب عادت دارم دوش بگیرم بعد بخوابم وگرنه خوابم نمیبره . حالا هر چی زور میزدم این پنجه دستم مگه تا میشد ؟ چنان پانسمانی کرده بود که نمیتونستم چیزی رو تو دستم بگیرم . آخر به آرتین گفتم بیا بریم حموم و کمک کن من دوش بگیرم . کاش زبونم لال میشد و نمیگفتم ! فقط ببینین چه بلایی سر من آوردن این دو تا خنگ ! اول که یه کیسه نایلون دادم دستم کرد و گره زد به مچ دستم . موقع در آوردن لباس هام که کم مونده بود بیافتم زمین . پای منو گرفته بود رو هوا و داشت شلوارمو در میاورد و چنان کشید از پام که اگه گردنشو نگرفته بودم الان کونم توی گچ بود ! بعد هم لباس زیر ها . فقط باز کردن همون کرست 5 دقیقه طول کشید . میدونین حالا طرف ازدواج نکرده بود میشد گفت جهنم , تازه کاره ولی کسی که 3 ساله باهاش هستی و هنوز نمیدونه بند کرست رو چطوری باز میکنن و چطوری هم در میارن از تن , باید دسته کلنگ رو بکنی تو کونش !!!!!!! خلاصه بعد که لخت شدیم , آقا شروع کرد شستن ما . اونم چه شستنی ! اولش که یا میسوختم یا یخ میزدم و مثل آدم نمیتونست آب رو تنظیم کنه . خودش میگفت خوبه ولی نمیدونم دست مردا واقعن حس لامسه نداره که سردی و گرمی رو تشخیص بده یا اینقدر پوست کلفت هستن ؟ اول که آب رو ریخت رو تنم , جیغم رفت آسمون و سوختم , بعد که گفتم سردترش کن , از سردی آب جیغم رفت آسمون . اینقدر هم جیغ و داد کردم که رایان هم پیداش شد و آقا اونم گرفت کمک ! حالا رایان اومده هی میگم شورتمو بده بپوشم , میگه ولش کن ما که همه جاتو دیدیم .. یه آدم خل و چل و به بچه که عقلش ناقصه بخوان تو رو حموم کنن , ببین چی میشه ! رایان مسئول دوش دستی و آب گرفتن شد و آقا هم دلاک ! تازه چقدر هم میخندیدن و کیف میکردن از بلاهایی که سر من میاوردن . یه عمر من این دو تا رو حموم کردم , مخصوصن مسئول کیسه کش آقا بودم , حالا بقول معروف گذر پوست افتاده بود به دباغ خونه و این دو تا انگار تلافی میخواستن در بیارن . دیدم با این اوضاع دستم تا چند روز از حموم هم خبری نیست و گفتم اقلن سرم رو هم بشور که تا دو روز از شرت راحت باشم . زبونم لال میشد و نمیگفتم ! شامپو رو ریخت و بعد هم مشغول چنگ زدن موهام شد . باور کنین فکر کردم سرمو یه عده نمد مال گرفتن و دارن میمالن و میکوبین ! سرگیجه و سر درد و کشیده شدن موهام و دادم رفت آسمون . تا چند دقیقه واقعن گیج بودم و چشمام سیاهی میرفت ... من نمیدونم واقعن شماها سرتونو همین طوری میشورین ؟؟؟؟؟ تازه به من میگفت ناز نازی ! خلاصه از خیر سر شستن هم گذشتیم و رایان هم اومد آبو بگیره رو سرم و دوشو گرفتم تو سوراخ دماغ و دهنم و کلی هم آب و کف خوردیم و کم مونده بود خفه بشم . بعد نوبت لیف زدن رسید و بعد از رعایت موازین اخلاقی و شرعی (!) جلوی بچه , آقا مشغول لیف کشیدن تنم شد ! نمیدونم ماهی پاک کردین ؟ فلس ماهی رو چطوری میکنن ؟ دقیقن من احساس همون ماهی رو داشتم که انگار یکی داره با کاغذ سنباده تن منو میسابه ! یعنی وقتی این حموم تموم شد من خاطرات حموم کردن با مادر بزرگم که فقط شکنجه بود , برام تداعی شد . این مادر بزرگ ها آدمو چنان میسابیدن که آدم تا یکهفته تنش زخم بود و اصلن کثیف هم نمیشدی !!!!! موقع خواب تمام تنم سرخ بود و میسوخت و فقط آه و ناله میکردم . آخر به آرتین گفتم بیا تنمو لوسیون بمال دارم میمیرم . اونم با اون مالیدنش . یه کاری کرد که با همون یه دستم دمپایی برداشتم و تا جون داشتم دنبالش کردم و د بزن ! به اقا میگی تنتو لوسیون بماله , رفته جاهای بی ناموسی !!!!!! خر خدا ... میبینین تو رو خدا ؟؟؟؟ بعد نگین ما خنگ نیستیم ! ژنتیکتون خنگه . اصلن معیوبه مغزتون . بقول این حجت که عاشق کامنت هاش هستم , شماها اگه عقل درست و حسابی داشتین حوری ها رو ول نمیکردین عاشق حوا بشین که هم خودتون رو بدبخت کنین هم ما رو .. نوشته شده در ساعت 12:48 AM توسط No One
........................................................................................
● کدام موجود طبیعت خنگ ترین است ؟
از من بپرسن خنگ ترین و احمق ترین و کودن ترین موجود روی زمین رو نام ببر , بدون ثانیه ای فکر کردن میگم : مردها ! این مطلب , چند صدمین مطلب من در این باب هست که درباره خنگی مردها نوشته میشه ولی افسوس که گوش شنوایی نیست : امروز مهمون داشتیم و آقای مهمون هم برامون یه جعبه شیرینی خامه ای بزرگ برداشته بود آورده بود که فکر میکنم اقلن 4-5 کیلویی وزن داشت ! حالا درسته من عاشق شیرینی خامه ای هستم و یهو میشینم یک کیلو نون خامه ای رو یکجا میبلعم , ولی دیگه با 5 کیلو شیرینی خامه ای نمیتونم کنار بیام و به لقا الله پرتاب میشم !!!!! آقا مثلن خواسته بود خیلی لطف کنه و عزت و احترام بذاره که شیرینی اینقدری آورده بود . خلاصه وقتی که رفت آرتین حمله کرد و یه هفشده تایی خورد و رایان هم 2 تا خورد و باقیش رو هم چیدم توی یه ظرف پلاستیکی دردار و گذاشتم یخچال ولی بازم نصف جعبه اضافی اومد . گفتم سه قسمت کنم و یه قسمت رو بدم به این طالبان های خونه پشتی و صواب داره و یه قسمت رو هم بدیم به زهراخانم اینا و باقی رو هم به یکی از همسایه ها که از قدیم میشناسیم . سه تا ظرف یکبار مصرف آوردم و شیرینی ها رو تقسیم کردم و دادم دست آرتین ببره بده . طالبان ها و زهرا خانم اینا رو داد و موند شیرینی آخری . اونم برداشت و برد و چند دقیقه بعد برگشت . ازش پرسیدم دادی ؟ گفت آره دادم ولی اینا چقدر عجیب و غریب بودن ! - چطور ؟ مگه چی شد ؟ هیچی ! خانمه ازم پرسید مناسبت این شیرینی چیه ؟ - خب ؟ تو چی جواب دادی ؟ هیچی . منم گفتم اضافه اومده بود آوردیم برای شما !!!!!!!! برق از چشمام پرید و جیغ و هوار .... من بدو آرتین بدون که پدر سگ آبروی منو بردی ... میبینین ؟ اینم یه نمونه دیگه از گند کاریهای این آقایون ! حالا وقتی از شما بپرسن خنگ ترین موجود کره خاکی کیه ؟ شما باشین چی جواب میدین ؟؟؟؟؟ نوشته شده در ساعت 10:36 AM توسط No One
........................................................................................
● ماجرای عروسک های بینوا :
خانم ها کلن 100 سالشون هم بشه بازم عاشق عروسک هستن . خود من همیشه روی تخت خوابمون چند تا عروسک شکل جد و آباد آرتین میذارم و عاشقشون هستم . سگ و گوریل و قورباغه و خرس . اینور اونور اتاق خوابمون و حتا روی میز توالتم هم چند تا عروسک های کوچیک و بزرگ هست همیشه . البته بچه بودم طبق گفته مادرم , هیچ وقت با عروسک بازی نکردم و اینقدر خشونت داشتم و اینقدر هم توی فامیل پسر داشتیم و من تک افتاده بودم که رفتارهام خشن و پسرونه شده بود و وقتی هم که تو جمع دخترها میرفتم یا کتکشون میزدم یا لنگ و پاچه عروسک هاشون رو از بیخ میکندم و میذاشتم کف دستشون و هیچ لطافت و ظرفت دخترونه نداشتم تا زمانیکه خواهرهام به دنیا اومدن و کمی ملایم شدم !!!!! ولی در نهایت هیچ وقت عروسک بازی نکردم و فقط دوست داشتم عروسک داشته باشم . حالا این عروسک های من توی خونه انگار خار چشم بعضی ها (!) شده !!!!!!! من هر سال باید هفشده تا عروسک بخرم چون موجوداتی توی خونمون هستن که نمیدونم چه پدر کشتگی ای با عروسک های من دارن که هر از گاهی این عروسک های من یه بلایی سرشون میاد ! مثلن یه سگ دارم به شکل خوابیده که گذاشتمش روی یه قالیچه وسط اتاق خوابم و خیلی دوستش دارم . آرتین هر وقت میاد تو اولین کارش اینه که یا یه لگد حواله این عروسک میکنه و میگه بهش پدر سگ یا از روش خیلی شیک راه میره و لهش میکنه و رد میشه ! رایان هم از اونور . هر وقت میاد تو اتاق جفت پا میپره روی این سگ بدبخت یا دمشو میکشه ! حالا این در صورتیه که من توی اتاق هستم و این بلا رو سر عروسک گوگولی من میارن وای به اینکه من نباشم !!!!!! یه بار رفته بودم 2 روز با دوستام مسافرت و وقتی برگشتم دیدم عروسک هام هر کدوم به یه شکلی قصابی شدن ! یکی چشماش در اومده بود یکی دمش از بیخ کنده شده بود یکی دماغ تداشت یکی رو شکمشو پاره کرده بودن و پنبه های توشو در آورده بودن و یکی گوشش رو منگنه کرده بودن و خلاصه هر بلایی بگین سر اینها آورده بودن و انگار یه مشت آدم روان پریش سادیسمی افتاده بودن تو جون اینها و شکنجشون داده بودن ! دو روز کار من این بود که ببینم کی اینکارو کرده و آرتین میگفت رایان کرده و اونم میگفت بابا کرده ! آخرم که هیچ کدوم گردن نگرفتن و عروسک های نازنینم رو درسته انداختم تو سطل و رفتم دوباره خریدم ! دوباره من یه روز خونه نبودم و وقتی برگشتم دیدم این دفعه عروسک هام رو انگار بهشون برق وصل کرده باشن , هر کدوم یه جاشون سیخ شده بود ! بعضی ها دمشون سیخ شده بود و یه سری گوش هاشون و پشماشون و ... ! با وحشت بهشون نگاه میکردم و هر چق فکر میکردم مغزم ارور میداد که آخه این بدبخت ها چرا سیخ شدن ؟؟؟؟؟ خلاصه گندش در اومد که این دو تا نخاله بیکار شدن و گفتن بیا عروسک های مامان رو فشن کنیم و ژل مالیدن به اینها و سیخشون کردن ! من بدون اینا بدو .... اما این جریان عروسک به همین جا ختم نمیشه ! خاله مادرم , پوری , هم عاشق عروسکه و همیشه رو تختشون یه عروسک هست . تو خونه اونا هم دو تا دشمن عروسک وجود داره یکی شوهرش فیروزخان و یکی هم سگشون جینگول ! اوایل فیروزخان عروسک هاش رو تیکه پاره میکرد و یه بار هم دعواشون شد جدی سر این موضوع و معلوم شد که آقا فکر کردن که زنشون عروسک هاشو بیشتر از اون دوست داره و اونم از حسودی میزد عروسک ها رو داغون میکرد ! مشکلشون البته به شکل جالبی حل شد . خاله مادرم رفت یه عروسک بزرگ خرید و با پارچه اونو شبیه آخوند کرد و داد به فیروزخان . اونم هر وقت اعصابش خراب میشه می افته تو جون این ملای پارچه ای و تا دستش میاد میزنش و فحشش میده ! تازگی ها برای سگشون هم یه عروسک درست کردن و اسمشو گذاشتن احمدی نژاد ! هر وقت جینگول رو دعوا میکنن , اونم میره دق و دلیشو سر احمدی نژاد خالی میکنه و گازش میگیره و ... زهرا خانم هم برای دخترش با پارچه عروسک درست میکنه و اسمشونو زهرا و رقیه و معصومه و ... گذاشته ! منم بعنوان تهاجم فرهنگی توی هر مناسبتی , فقط عروسک باربی برای دخترش میخرم و حسابی از راه به درش کردم . یه بار شوهر زهرا بهش گفته بود که به من پیغام بده که برای دخترشون عروسک های مستهجن نخرین !!! آخه یه عروسک پسر براش خریده بودم که دودول داشت و ... آره ! خلاصه که این عروسک هم واسه خودش جریانی داره و شده هووی مردها ! نوشته شده در ساعت 12:06 PM توسط No One
........................................................................................
● اندر احوالات برگه معاینه فنی :
شهر لس آنجلس 30 سال قبل یکی از کثیف ترین شهرهای کره زمین بود و اینقدر دود داشت که تهران پیشش لنگ می انداخت . شهردارش اون زمان تصمیم گرفت طرحی رو پیاده کنه که ماشین های دودزا و کارخانه ها و کلن هر چیز آلاینده ای از شهر دور بشن و بعد از چند سال شهر لس آنجلس یکی از شهرهای پاک شد . حالا در تهران هم که میدونیم چقدر مدریت شهری درست و حسابی و چقدر مشکل ترافیک در اون نور بالا میزنه , همگی باعث شده تا هوای تهران اونقدر تمیز باشه که زمستون ها آدم های پیر و بیماران قلبی رو به لقا الله پرتاب کنه و بچه ها و جوون ها آسم و بیماری های تنفسی بگیرن و در باقی روزهای سال هم سرب نوش جان کنیم . طرحی رو راهنمایی و رانندگی اجرا کرده به اسم معاینه فنی اتومبیل ها که اجباری هم هست و ماشینت رو باید ببری این نمایندگی ها و همه جای اونو چک میکنن و اگه قبول شدی یه برچسب بهت میدن تا پلیس اگه گرفتت جریمه نشی و ماشینت توقیف نشه ! حالا همین طرح جذاب که اسمش شما رو میکشه و خودش ما رو , حکایت های جالبی داره و شده نون دونی برای بعضی ها و بدبختی برای صاحبان اتومبیل ها : چند روز بود هی به آرتین میگفتم به نوبت این ماشین ها رو ببر برگه معاینه فنی شون رو بگیر بیار , میگفت مگه نمیبینی چقدر خسته و کوفته م و کار میکنم !!!!!!!! کار میکنن آقا . صبح میرن حجره باباشون کامپیوتر بازی میکنن و ظهر میان خونه و کوه کنده . خلاصه آخر دیدم از این بخار در نمیاد گفتم خودم میبرم و کون لق هر چی مرد ! موقع رفتن آرتین گفت : - چرا نمیبری بدی داداشم ؟ تو نمایندگی .. کار میکنه و کارش هم خوبه ! منم ساده , منم احمق گفتم : چه خوب . برادرش مکانیکه و آدم ببره پیش آشنا هم هواشو داره هم کارش زودتر راه می افته . آدرس گرفتم و رفتم . اونجا هم بعد از آشنایی برادرش کلی تحویلم گرفت و بعد هم خارج از نوبت (!) ماشین رو برد تو که به همکاراش بگه تست کنن . خلاصه اینا مشغول شدن و منم یه گوشه ایستاده بودم نگاه میکردم . درها رو باز و بسته کردن و گاز تا آسمون و چراغ و راهنما و هر چیزی که بگی رو تست کردن و آخر سر هم گفتن آلودگی هوا داره ! میگم من این ماشینو 5 ماه نیست خریدم چی چی آلودگی داره ؟ - خانم داره دیگه . دستگاه نشون میده ! خب باید چیکار کرد ؟ - شما سوار بشین ماشینو ببرین اون روبرو تعمیرگاه , شمع ها و فیلتر هوا و روغنش رو بدین عوض کنن و بیارین دوباره چک کنیم ! منم سوار شدم ماشینو بردم تو گیت تعمیرات و برگه رو دادم دستشون و اونا هم یه فاکتور نوشتن گفتن برو صندوق پولو بده و بیا تا ما اینا رو عوض کنیم . منم رفتم و ناقابل 160 هزار تومن پول دادم و اومدم و چند دقیقه بعد هم ماشینو داد دستم که برو . حالا مگه ماشین روشن میشد ؟ هی استارت بزن , به زور روشن شد و یه کم راه نرفته پت پت کرد و زرتی خاموش شد ! اومدم پایین میگم این ماشین من چرا همچین شد ؟ - خانم قراضه ست ماشینت . باید ببری نمایندگی اصلیش ! قراضه مغز توئه ! ماشین صفر که 5 ماه نیست خریدم قراضه ست ؟ تا همین10 دقیقه پیش مثل ساعت کار میکرد چه گندی زدی بهش ؟ خلاصه زیر بار نرفت و چنان دعوایی کردم باهاشون که مجبور شدن زنگ زدن از نمایندگی اصلی تعمیرکار متخصص BMW بیاد و 300 تومن هم ازشون پول بگیره و ماشین رو درست کنه و تازه آخر سر تعمیرکاره به من گفت : خانم این ماشین اصلن معاینه فنی لازم نداشت کدوم احمقی بهت گفته ماشین صفر رو بیاری برای معاینه فنی ؟!!!!!! یه سری هم فحشو کشیدم بهشون و راه افتادم اومدم خونه . تو این فاصله برادر آرتین هم زنگ زده بود بهش که این زنت چرا اینطوریه و آبرو برای ما نذاشت و کلی بدهکارمون کرد و ... یه چیزی هم طلبکار شده بودن ! رسیدم خونه اول بابای آرتینو سوزوندم و بعد هم زنگ زدم به برادرش و قشنگ شستمش گذاشتمش کنار تا چروک هاش باز بشه ! فقط میخواستن الکی از من پول بگیرن . امروز یکی دیگه از ماشین ها رو بردم این دفعه پارکینگ بیهقی . تست کردن و گفتن آلودگی داره و گفت برو شمع هاش رو بده عوض کنن . گفتم اگه شمع هاشو درست کردم ماشین خراب شد میرم ازت شکایت میکنم ها !!! اینو که گفتم , گفت بذار یه بار دیگه چک کنم این دستگاه خوب نشون نمیده . دوباره چک کرد و گفت بشین گاز بده , گاز دادم و بعد گفت بیا پایین . رفتم پیشش و حالا چپ چپ دارم نگاهش میکنم , میگه این دستگاه ما خرابه , همه رو آلوده شون میده . شما هم ماشینتون تمیزه ولی خب .. من نمیتونم نظر قطعی بدم و ... هی من من میکرد که یه چیزی بتیغه . آخرش گفتم : چند ؟ اونم زرتی گفت : 10 تومن بدی کافیه . دو تا اسکناس 5 تومنی از کیفم در آوردم گذاشتم رو کاپوت ماشین و دستمال روغنیشو قشنگ انداخت رو پولا و مچاله کرد چپوند تو جیبش و رفت برگه و برچسب رو آورد و داد دستم و خدافظ .... حالا اینو نوشتم که چی ؟ که بگم تو ایران ما آدم دلسوز نداریم . درد همه اینا پوله . طرف ماشینش ایراد داره , نمیگن برو درست کن بیار دوباره معاینه کنیم . میگه برو تو تعمیرگاه ما برات درست کنن بیار دوباره چک کنیم . یا الکی از هر 10 تا 8 تا رو رد میکنن . همینه که هوای ما با وجود اینکه 2 ماه از این طرح میگذره همچنان کثیف و آلوده ست و هیچی هم درست و عوض نشده . حکایت باقی کارهای ما رو هم با این مقایسه کنین که مشت نمونه خرواره ... نوشته شده در ساعت 5:19 AM توسط No One
........................................................................................
● آقای ذکریای رازی :
بابا یه دوستی داره که عاشق درست کردن بمب هست یا همون مشروبات الکلی قوی , چیزی تو مایه های اسید سولفوریک :)))) بر خلاف تصور , اصلن مشروب لب نمیزنه و فقط عشق ساختن داره . درست میکنه و هر کی میاد خونه ش بهم میده یا هدیه میبره براشون ! کلن موجود عجیبیه که لنگه ش پیدا نمیشه . بابا بهش میگه زکریای رازی چون اینم مثل فیروزخان که اون هر چیزی رو شراب میکنه , اینم هر چیزی رو تقطیر و الکل میکنه ! بگوز بگو الکلش کن , برات ازش الکل در میاره ! چند وقت پیش بود که سرما خورده بودم و آرتین رو فرستادم خونشون تا برام یه شیشه کوچیک کنیاک بگیره که دوای سرما خوردگی هست اگر که با آب جوش و عسل قاطی بشه و بخوری و زیر لاحاف بخوابی . خلاصه ما نصف استکان از این کنیاک رو با آب جوش و عسل قاطی کردیم و خوردیم و رفتیم هپروت و تا 48 ساعت تو عوالم چندگانه هپروت و لاهوت و ناسوت و جبروت و ... سیر میکردیم از بس که قوی بود !!!! امروز هم رفته بودیم خونه اینها . طبق معمول داشت از شاهکارهاش میگفت . عرق موز و عرق خرما و عرق کیوی و چند تا چیز دیگه رو جدیدن درست کرده بود . برامون عرق موز آورد و کلی تعریف میکرد که در دنیا اولین باره از موز عرق در آوردن و خودش مخترعش بوده ! آرتین رو هر کاری کرد گفت نمیخورم . سر همون بلایی که سرش آورده بودم . آخر خودم بهش گفتم بخور ولی کم بخور ! خلاصه شات ها رو برامون پر کرد و رفت تا کمی مخلفات بیاره . تو این فاصله فندکم رو از کیفم در آورم و کمی از عرق موز رو توی پیش دستی ریختم و آتیش زدم . تمام عرق سوخت و بخار شد ! موهام سیخ شد . اومدم به آرتین بگم نخور که آقای رازی (!) پیداش شد . این یه آزمایش ساده ست که میشه خلوص الکل رو تشخیص داد . معمولن مشروب نباید همه ش بسوزه و مقداری آب باقی میمونه بعد از سوختن الکل . ولی وقتی کلش میسوزه شما بجای نوشیدنی با الکل 100درجه یا همون اتانول خالص روبرو هستین !!!!!!! بعبارتی بمب ... من که جرات نکردم لب بزنم و تو یه فرصت شاتمو خالی کردم توی گلدون کنار دستم و آرتین رفت بالا و یهو دیدم صورتش شد لبو و افتاد به سرفه کردن و داشت میمرد .. براش آب آوردیم و کلی آت و آشغال چپوندیم تو حلقش تا حالش جا اومد . در گوشش گفتم , میخواستم بهت بگم نخوری خیلی تنده ولی یارو اومد !! - خب اشاره میزدی .. این چی بود اسید بود ؟ خنگول مگه ندیدی آتیشش زدم همه ش سوخت ؟ - من چه میدونستم آخه ؟ خلاصه کمی نشستیم تا حال آرتین جا بیاد و بعد هم بلند شدیم بریم که آقا یه بطری عرق موز داد بهمون که تبرکه !!!! هر چی گفتیم بابا نمیخواییم ما عرق خور نیستیم و .. گفت نمیشه و الا و بلا باید بگیرین وگرنه بهم بر میخوره و ما هم ازش گرفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه . وسط راه به آرتین گفتم بیا بریم خونه خاله اینو بدیم به فیروزخان . ما که بخورش نیستیم و اون دوست داره میخوره . رفتیم خونه اونا . خاله مادرم نبود و فیروزخان گفت رفته ثروتمو آتیش بزنه و چند تا هم فحش آبدار حواله زنش کرد . بعد فهمیدیم که رفته پول صدقه بده به آخوند مسجد محلشون و بیاد . فیروزخان هم داشت روی سگشون جینگول کار میکرد و کشفیات جدیدش رو نشونم میداد : - من همیشه گفتم بین همه موجودات سگ از همه با شعور تره ! بله سگ خیلی باهوشه ولی نه به اندازه آدم .. - شیوا جان از آدمیزاد هم باهوش تره . میگی نه ؟ بذار نشونت بدم !!! فیروزخان بلند شد و رفت بالا تا یه چیزی بیاره . معلوم نبود باز چی به این سگ بدبخت یاد داده بود که میخواست شاهکارهاش رو نشون ما بده . این سگ در واقع مال پسرشون بود که خریده بود و بعد که زن میگیره , میذارش پیش اینها . 7 سالی بود پیششون بود و تو این مدت چه برنامه هایی روش پیاده نکرده بودن , بماند ! خلاصه چند دقیقه بعد آقا با چند تا عکس پیداش شد و جینگول رو صدا کرد و گفت : حالا ببین این سگ چقدر باهوشه : عکس اول عکس یه زن هنرپیشه بود . نشون سگه داد و سگه فقط یه کمی غرغر کرد . عکس دومی عکس احمدی نژاد بود . سگه تا دیدش پرید طرف عکس و شروع کرد پارس کردن و بعد هم عکسو گرفت و جرش داد . - دیدین ؟ دیدین چقدر باهوشه ؟؟؟؟ ببخشید چی رو باید میدیدیم ؟ - همین . ببین به این مرتیکه پوفیوز آلرژی داره سگم . واااای مرده بودیم از خنده . عکس هر کی می اومد سگه عکس العمل نشون نمیداد ولی تا عکس احمدی نژاد می اومد قاطی میکرد و شروع میکرد پارس کردن . سری قبل که رفته بودیم یادش داده بود تا میگفتیم احمدی نژاد سگه پارس میکرد این دفعه با عکسش ! میگن آدم بیکار خل میشه همینه دیگه .. یهو یاد بطری افتادم و آرتین رفت از ماشین آوردش و دادیم به فیروزخان و اونم یه شات ریخت برای خودش و اومد تست کنه که آرتین گفت : مواظب باش آقا فیروز . خیلی قویه ! - تو بچه سوسول که به آبجو میگفتی عرق سگی نمیخواد به من درس بدی ! بعد هم شاتش رو یه ضرب رفت بالا . یهو دیدیم چشماش گرد شد و صورتش سرخ و نفسش گرفت و تالاپ افتاد رو زمین ! جیغم رفت هوا که مُرد !!!!! درست همین موقع سر و کله خاله مادرم هم پیداش شد و با دیدن شوهرش که رو زمین ولو شده بود اونم جیغ کشید و غش کرد افتاد زمین ! حالا دو تا جنازه رو دستمون مونده بود . فوری پریدم گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به اورژانس . آرتین گفت : چیکار میکنی ؟ زنگ بزنی میان میگیرنمون که ... - به جهنم ! بهتر از اینه که اینا بمیرن . خلاصه چند دقیقه بعد یه آمبولانس اومد و فوری اومدن تو . خاله مادرم که حالش کمی جا اومده بود ولی فیروزخان چشماش همچنان باز و گرد شده بود و هی خرخر میکرد ! دکتره پرسید چی شده ؟ آرتین اومد ماست مالیش کنه گفت : هیچی آقا نوشابه خورد مُرد ! - باز تو چرت و پرت گفتی ؟ آقا مشروب خورد اینطوری شد . بهش اکسیژن وصل کردن و آمپول بهش زدن تا حالش کمی جا اومد و نشست . حالا هی بهش میگیم بلند نشو بگیر بخواب , میگه نه من خوبم و هی سراغ عرق موز رو میگرفت و بطری رو که دادیم بهش بلند شد رفت گذاشتش توی کلسکسیون مشروباش و گفت : حرف نداشت , رفتم بهشت و اومدم !!!! حالا هر چی بهش میگیم بابا غش کردی داشتی میمردی , میگفت نه و من رفتم بهشت و دوباره برگشتم . خلاصه کم مونده بود دستی دستی این بدبخت رو بکشیم ! تا آخر شب پیششون موندیم و مطمئن شدیم که حالشون خوبه , اومدیم خونه . اینم از جریان عرق موز ... نوشته شده در ساعت 12:48 PM توسط No One
........................................................................................
● آشپزی از نوع مردانه :
تقدیم به نوشین عزیز : http://chefnooshin.blogfa.com بریم سراغ آشپزی کردن مردها . من البته پیشنهاد میکنم طبق اون ضرب المثل انگلیسی که میگه تا وقتی میتونی سرپا بایستی و سرت رو بالا بگیری و نفس بکشی , از کسی چیزی نخواه , شما هم تا وقتی آخرین نفس های عمرتون رو میکشین هرگز از شوهرتون یا هر مرد دیگه ای تقاضا نکنین که براتون آشپزی کنه . البته این رو هم اضافه کنم که بهترین آشپزهای دنیا مردها هستن ولی همین بهترین آشپزهای دنیا توی خونه خودشون تبدیل به بهترین شاش پزهای جهان میشن !!! اگر شما از زندگی کردن خسته شدین و یا میخواهین مدتی در عذاب و رنج جسمانی به سر ببرین و ریق بافتین و یا حتا به لقا الله پرتاب بشین و از زندگی سیر شدین , پیشنهاد میکنم که یکی دو وعده غذای خونه رو بدین آقاتون بپزه تا به تمام این آرزوهاتون دربست برسین : چند سال پیش من یه بار مریض شده بودم و آرتین هم اینطور وقتها غیرتی میشه و میره تو نقش سوپرمن و میخواد مثلن به من خدمت کنه . ولی حکایت همون سوپرمن شدن پلنگ صورتی هست و دوستی خاله خرسه !!!!! منم که اینو نمیشناسختم و کف دست بو نکرده بودم . بهم گفت تو استراحت کن من برات آش درست میکنم . منم همچین ذوق مرگ شدم که ببین چه مرد عاشق و مهربون و با عرضه ای گیرم اومده و تخت گرفتم خوابیدم . یکی دو ساعت بعد از بوی تعفنی که خونه رو گرفته بود بیدار شدم . یه چیزی شبیه گاز متان یا مدفوع پخته !! خلاصه به زور از جام بلند شدم و رفتم ببینم این بو از کجا میاد و سر از آشپزخونه در آوردم . آرتین نشسته بود روی صندلی و داشت چیزهایی رو خرد میکرد و تند و تند میریخت توی بزرگترین سایز قابلمه ای که من داشتم ! گوشه دیوار مخفی شدم ببینم چیکار میکنه ؟ سبزی رفته بود خریده بود و بعد از لای روزنامه بدون شستن برشون میداشت و با قیچی از ته قیچیشون میکرد و مینداخت درسته توی قابلمه ! قشنگ گل و کرم و آشغال و کثافت و همه چی هم همراهش ! سبزی که تموم شد 2 تا هویج درسته و یه سیب زمینی با پوست و نصف یه کلم و چند حبه سیر و یه پیاز درسته هم انداخت تو قابلمه و بعد رفت سر یخچال و هر چیزی که به ذهنش میرسید قابل پختن باشه هم بهش اضافه کرد ! من همون با دیدن این چیزها استفراغم گرفته بود چه برسه به بویی که راه افتاده بود . از دور چند تا سرفه کردم و بعد اومدم تو . تا چشمش به من افتاد گفت : - شیوا جان برات یه آشی پختم یه قاشق بخوری خوب میشی ! آره از بوش معلومه چی پختی ! میترسم مثل جادوگرها که کیمیاگری میکنن باشه این آش تو که یه قاشق بخورم شکل قورباغه بشم ! - هنوز منو نشناختی ؟ رفتم از قصابی یه کله گوسفند برات گرفتم انداختم تو قابلمه قشنگ لعاب انداخته و کلی هم سبزیجات ریختم توش مقوی شده حسابی . تو فقط بخور .... این همین کله گوسفندو که گفت من بالا آوردم !! باقیش بماند که خودش و قابلمه رو از خونه پرت کردم بیرون و حتا قابلمه رو هم انداختم درسته دور ! تا یک هفته آشپزخونه بوی گند میداد و من اسپری به دست فقط در حال عطر افشانی بودم تا این بوی تعفن رو از بین ببرم !!!!! یه بار هم من رفته بودم کیش برای سمینار و رایان کوچیک بود و پیش آرتین گذاشته بودمش و کلی هم براش نوشته بودم شیر چطوری درست کنی و چی بهش بدی و همه چی رو هم آماده کرده بودم . آقا ما رسیدیم کیش یکساعت نشده وسط سمینار به من زنگ زده که شیوا نگران نشی ها , هول هم نکن و خونسرد باش ! بچه حالش بد شد بردمش بیمارستان !!!!!! خلاصه من چطوری خودمو رسوندم تهران نمیدونم . بعد معلوم شد آقا زده بود به سرش که بجای شیر به بچه غذا بده که قوتش بیشتر باشه و 2 تا پرتقال رو آب گرفته بود و عسل بهش زده بود و تو شیشه ریخته بود و داده بود به این بچه بدبخت و پشت سرش هم برنج و آب خورش و بچه هم همه رو بالا آورده بود و کم مونده بود بمیره ! و اما مردها وقتی آشپزی میکنن چرا خطر جانی شما رو تهدید میکنه و آشپزخونه شما زیر و رو میشه ؟ گفتم آشپزخونه ! به نظر من آشپزخونه یکی از قسمت های مهم خونه ست که هم باید زیبا و هم بزرگ و هم خیلی تمیز باشه . اگه میخوایین بدونین توی خونه ای زن هست یا نه و آیا زن اون خونه خانه دار و کدبانو هست یا شلخته و شرتی پرتی , اول برین یه سر به آشپزخونه ش بزنین و بعد اتاق خوابش ! این دو قسمت هویت افراد خونه و مخصوصن زن اون خونه رو نشون میده ! قهر بودن یا آشتی بودن زن و شوهر هم از همین دو قسمت کشف رمز یا زهرا میشه ! قضیه خیلی ساده ست ! اگه زنی شلخته باشه , چیزی سر جای خودش نیست . ظرف ها لب پر هستن و کثیف و لک لکی ! کف آشپزخونه کثیفه و مخصوصن اجاق گاز همیشه پر از لکه های روغن و باقی مونده غذاهایی هست که روش پخته شده . جای لکه های دست روی دستگیره یخچال و فریزر حک شده و ... ! خونه هایی هم که زن نیست توش همه اینها رو به توان صد برسونین !! حالا وقتی مردها آشپزی میکنن چه اتفاقاتی می افته ؟ تمام روی گاز به گند کشیده میشه ! احتمال شکسته شدن نیمی از ظروفی که بکار میبرن خیلی زیاد میشه , سر رفتن و ته گرفتن و سوختن غذا هم که اصلن غیر عادی نیست ! اینها همه یه طرف , رعایت نظافت توسط مردها استثنایی هست ! میبینی با دستی که مثلن سیب زمینی پوست میکنن و دستشون گلی شده ؛ قشنگ سالاد درست میکنن و بعد هم خیلی شیک می مالن دستها رو به شلوارشون و بعد گوشت یا مرغ رو تکه میکنن و بعد با همون دست خونی برنج آبکش میکنن و غذا رو میخوان بچشن قاشق رو تا ته توی حلقشون فرو میکنن و بعد که چشیدن تمام زیر و روی قاشق رو قشنگ لیس میزنن و تازه همون قاشق رو هم میارن سر میز و توی ظرف خورش یا غذا هم فرو میکنن و تازه این با کلاس هاشون هستن وگرنه انگشت برای چی خلق شده ؟ که فرو کنی توی غذاها و بچشی و خوب لیس بزنی و بعد دماغ در بیاری و دوباره بچشی و کون و گوش و تخماتو بخارونی و دوباره با همون دست ها آشپزی کنی و .. . وقتی یه مرد غذا درست میکنه اگه در تمام مدت چشمهای شما رو ببندن و آخر کار باز کنن و برین تو آشپزخونه قشنگ میفهمین به چی دست زده و چی برداشته و چی درست کرده ! برنج آبکش کرده باشه تمام روی گاز میشه پر از برنج ! سبزی پلو باشه روی گاز خال خال پر از سبزی ! تخم مرغ شکسته باشه , شره های سفیده تخم مرغ از اینور اونور گاز و ماهیتابه آویزونه . پیاز پوست کنده باشه , همه جای کف آشپزخونه پر از پوست های نازک پیاز شده ! گوشت پخته باشه , قابلمه زغال شده و دود گرفته نشون میده چیکار کرده , ماهی درست کرده باشه , بوی گند ماهی خفه ت میکنه . مرغ پخته باشه , مرغ سوخاری پیشش شرف داره !!! املت درست کرده باشه , همه گاز و اطرف گاز تگری قرمز زده میشه . بادمجون سرخ کرده باشه , تا سقف آشپزخونه و کاشی ها هم لکه های روغن رو میتونی رد گیری کنی ! اینها همه یه طرف اون آخر کار بعد از همه این ترکمون کاری ها چنان قیافه حق به جانب و از خود متشکری میگیرن و انتظار دارن جلوشون پنجاه بار خم و راست بشی و تعظیم و تشکر کنی که انگار دنیا رو بهت هدیه کردن !!!!!! در آخر کار تو چند چیز رو همزمان میل میکنی ! رایحه متعفن رو استشمام میکنی تا اشتهات کور بشه , خرد شدن شدید اعصابت با دیدن آشپزخونه دسته گلت که تبدیل به بازار شام و طویله شده , جشن میکروب های متعدد داخل غذا و توی معده ت که مهمونی راه انداختن , طعم و مزه وحشتناک و قیافه وا رفته و غیر عادی غذایی که جلوت قرار گرفته ! برنج ها چیزی شبیه به شیر برنج هستن در بهترین حالت و در بدترین حالت فرنی ! گوشت ها یا سوخاری هستن یا دودی و تنوری یا زغالی برگر !!!!!!! سبزیجات همگی دفورمه شده و متلاشی شده هستن و البته درسته !!! و اینجاست که شما به این نتیجه میرسین که بهتر بود از گرسنگی میمردین , یه تکه نون خشک میخوردین , گچ دیوار رو گاز میزدین , سگ میخوردین و یه بیل هم خاک رو سر خودتون میریختین ولی تقاضا نمیکردین آقا آشپزی کنه که یک هفته فقط آشپزخونه رو تمیز کنین از کثافات و بوی گند خونه رو از بین ببرین و خرده های ظرف ها رو جارو کنین و قابلمه های زغال شده رو بخیسونین و سیم بکشین . تازه شانس بیارین یک هفته اسهال نشین و توی مستراح تحصن نکنین !!!!!! شعار انقلابی : هر کسی را بهر کاری ساخته اند , مردان را بهر حمالی !!!!!! نوشته شده در ساعت 12:33 PM توسط No One
........................................................................................
● خرید لباس برای مردها :
مردا کلن اعتماد به نفسی دارن پوشالی که به گوز بنده . تا وقتی که ازشون ایراد نگرفتی فکر میکنن بهتر از اونها آفریده نشده ولی وقتی که عیب هاشونو میگی یا راهنماییشون میکنی , این بت پوشالی منفجر میشه و از بین میره . یکی از این موارد لباس پوشیدن و انتخاب لباس و لباس خریدن مردهاست که خودش ماجرایی داره برای خودش . لباس خریدن مردها چند قسمت داره . با اینکه مردها همیشه ما رو مسخره میکنن که وقتی میخواهی مثلن یه جفت جوراب بخری تمام جورابهای فروشنده رو میاری پایین و کل مغازه رو به هم میریزی و آخر هم نمیپسندی میایی بیرون , و این یعنی شما خرید کردن بلد نیستین , اما خودشون با اینکه خیلی سریع خرید میکنن ؛ ولی علت داره اونم . که در اینجا تمام ابعاد لباس خریدن مردها رو بررسی میکنیم تا رستگار شوید : آرتین که اولا اومده بود خونه من , لباسهاش واقعن افتضاح بود . یه لنگه جوراب سالم نداشت و همشون مثل آبکش بودن . شورت هاش هم از این مامان دوزای پاچه دار بود انگار که شلوارک پاش کرده باشه ! حتا بعضی هاش رو میشد بعنوان شلوار برمودا هم پوشید !!! شلوارهاش رو هم که نگو همه از این سندبادی ها مثل شلوار کردی انگار توشون شیش من ریده . پف کرده و گل و گشاد ساسون دار . کمربندهاش هم از پل شلوارهاش باریکتر بودن و همه قیتونی با رنگهای افتضاح . سفید و قهوه ای روشن و رنگ و رو رفته و .. ! یه تیشرت نداشت و فقط پیرهن مردونه آستین بلند که یقه هاشون کبره بسته بودن و زیربغل هاش هم زرد و کثافت کفش مردونه هاش همه پاشته هاش خوابیده بود و یه جفت هم کتونی دره پیت داشت که صد بار داده بود دوخته بودنش . خلاصه با موجودی جواد به معنای واقعی کلمه روبرو بودم . همون روز اول شورت هاشو از دم جر واجر کردم و تبدیل شدن به دستمال گردگیری ! شلواراها و پیرهن هاشو همه رو ریختم توی یه کیسه و دادم به گدا . البته طرف هم 4 تا فحشم داد و پرتشون کرد توی جوب !!!!!! باقی رو هم جمع کردم وسط باغ و همه رو آتیش زدم . شب که اومد خونه هیچ لباسی نداشت . شروع کرد داد و بیداد کردن و منم خونسرد فقط نگاهش کردم و بعد که هارت و پورتش تموم شد دمپاییمو در آوردم و تا میخورد از خجالتش در اومدم و فردا صبحش بردمش برای آقا لباس بخرم . اولین کار لباس های زیر بود . شورت های آقا همه سرمه ای و سیاه و راه راه بود و مادر پتی یاره ش از پیژامه هاشون شورت براش درست کرده بود . اولش که اصلن تو مغازه نمی اومد و هی میگفت بابا فروشنده زنه و من برم چی بگم ؟ میگفتم خره , زن باشه مگه میخوای شنگولتو در بیاری نشونش بدی ؟ میخوای شورت بخری . میگفت نه و ضایع ست و من نمیام . آخر گفتم بیا من حرف میزنم تا آقا راضی شد و تازه پشت سر من وایساد ! خلاصه ما شروع کردیم انتخاب کردن و آقا هی غر میزن که اینم شد شورت و این زنونه ست و چرا پاچه نداره و چرا جلوش بازه و چرا رنگ روشنه و ... ! آخر خودم انتخاب کردم و هر چی غر زد محلش نذاشتم و خریدیم و اومدیم بیرون ! بعد رفتیم برای آقا یه سری شلوار و تیشرت بخریم . جالب بود بجای اینکه من خجالب بکشم آقا خجالت میکشید . هر فروشگاهی که میرفتیم همه بد منو نگاه میکردن که این جواد دهاتی کیه دنبالت اومده ؟ شلوار جین براش انتخاب کردم و آقا مگه میپوشید ؟ هی میگفت این چرا تنگه و جوراب شلواریه مگه ؟ نمیپوشم و یا توی رختکن هی میگفت شیوا تخمام داره میترکه و تنگه ! یه بار هم یهو از توی رختکن عربه ش بلند شد و رفتم تو دیدم آقا اومده زیپ شلوار رو ببنده و پشمهاش گیر کرده لای زیپ و با کلی خجالت و آبروریزی دم و دستگاه آقا رو خلاص کردیم ! هر چی میگفتم الاغ شلوار جین باید یه سایز تنگ باشه چون جا باز میکنه ولی شعور داشت مگه ؟ آخر نخواست و من خودم گرفتم و گفتم آدمت میکنم . چند تا هم تیشرت براش خریدم و چند تا پیرهن مردونه آستین کوتاه . هی میگفت آستین کوتاه بده دستام میسوزه و آفتاب میخوره و ... البته این بهانه بود و بعد گندش در اومد آقا از پشمهای دستهاش خجالت میکشید که بدن بلوریش رو مردم ببینن و بخندن بهش هی بهش میگم دیوانه مردا همشون دستاشون مو داره و طبیعیه ولی مگه تو مخش میرفت ؟ آدمی که تو خانواده خزب الهی و بازاری بزرگ شده باشه بهتر از این نمیشه که !!!!! خلاصه ما سر تا پای اینو نو کردیم و از کفش و کت شلوار بگیر تا لباس زیر و لباس راحتی و گرمکن و ... همه چی براش خریدم . اون موقع نزدیک 800 هزار تومن برای این جواد لباس خریدم . ولی مشکل تازه وقتی شروع شد که میخواستم اینها رو تنش کنم ! لباس زیر ها رو که پوشیده بود هی میگفت شیوا الان چیزم می افته بیرون ! هی میگفتم نمی افته عادت نداری فکر میکنی . یا میگفت ببین چیزم چرا اینقدر سیخ زده بیرون ؟ یا میگفت اینا آخه زنونه ست و شورت مردا باید پاچه داشته باشه و ... ! اینقدر مزخرف میگفت که داشتم از دستش دیوانه میشدم ! موقع شلوار پوشیدن گفتم یه صبح تا عصر شلوارت رو توی خونه بپوش قشنگ جا باز میکنه . موقع پوشیدن هم داشتم کمکش میکردم تا زیپش رو ببندم و هی میدیدم این چیزش داره بزرگ میشه ! - احمق تو آدم نمیشی ؟ این چه وضعیه ؟ خب من چیکار کنم دست میزنی بهش ! - پس چه خاکی به سرم بریزم ؟ آخه تو آدمیزادی یا الاغی ؟؟؟؟ من چیکار کنم همین طوری آفریده شده ! - بمیر ! برو سوهانش بزن .. آخه این چیه ؟ تیر چراغ برق !!!!!!! خلاصه با یه بدبختی این شلوارو ما پای آقا کردیم و چند ساعت بعد قشنگ اندازه ش شده بود . اما باور کنین آقا از خونه بیرون نمیرفت و هی میگفت من چطوری این ریختی برم بیرون مگه من سوسولم ؟ مگه من جغله هستم ؟ مگه من مثل این پسرهای جلف هستم ؟ با کتک و تهدید و قربون صدقه آخر لباس تن آقا کردیم و آقا رو فرستادیم بیرون . نیم ساعت نشد دیدم برگشت و سر و کله ش خونی و شلوارش گلی و دستهاش زخمی . گفتم چی شده ؟ گفت هیچی دیگه همه ش تقصیر توئه ! بعد معلوم شد آقا همه حواسش به مردم بوده که اینو چطوری نگاه میکنن و حواسش پرت بود و تو جوب افتاده و تو شیشه رفته و خورده تو درخت و در و دیوار و ... ! دیدم اینطوری نمیشه و کار ما شد یک هفته تن آقا لباس میکردیم و دستشو میگرفتیم مثل بچه ها تو خیابون میچرخوندیم تا آقا خجالتش ریخت !!!!!! و اما چند سال بعد ... حالا آقا وقتی میخواد بیرون بره من اینقدر از دستش حرص میخورم که حد نداره . مثلن من نشستم دارم کتاب میخونم و آقا داره لباس میپوشه . میره یه لباس انتخاب میکنه و میاد جلوی من و میگه : شیوا ببین چطورم ؟ - خوبی ! اوکی .. ماه ! مطمئنی ؟ - آره . خیلی خوبه . از اینور هم نگاه کن ! - گفتم که خوبی . حتمن خوبه ؟ رنگهاش سته ؟ - گفتم آره . میذاری کتابمو بخونم ؟؟؟؟؟ میره و چند دقیقه بعد با یه ریخت دیگه میاد و دوباره سوال کردن هاش شروع میشه ! اینقدر میپرسه و هی لباس عوض میکنه که داد منو در میاره و 2 تا دمپایی که میخوره آدم میشه میره بیرون . حالا این وسط وای به اینکه مثلن یه لباس های مسخره بپوشه و من بخندم بهش . کلن برنامه ش رو کنسل میکنه و اصلن نمیره مگه من برم براش لباس انتخاب کنم ده بار هم بگم خیلی قشنگه و عالیه و ماه شدی و ... تا آقا رضایت بده گورشو گم کنه .. خلاصه این حکایت لباس پوشیدن مردهاست و بیخود از زنها ایراد نگیرین . باز ما وقتی لباس میپوشیم و طولش میدیم دیگه اینقدر قر و قمیش نمیاییم و اعصاب خرد نمیکنیم ! خرید کردنشون رو هم بگم که خیلی باحاله . انگار شاش دارن . هر چی فروشنده میذاره جلوشون نه نگاه میکنن نه هیچی . مثل گاو ( ع ) پولو میدن میان بیرون . وقتی خونه رسیدن و پوشیدن و دیدن ترکونه به فروشنده فحش میدن . یکی نیست بگه عقل و چشم مگه ندارین ؟ اونوقت از خرید کردن ما ایراد میگیرن .. میبینین تو رو خدا ؟؟؟ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط No One
........................................................................................
● سیزده بدر :
اسم این سیزده بدر که میاد یاد باقالی پخته با گلپر و نارنج تازه و سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی های دست پخت مادر بزرگم و خاطره هایی گنگ از گردش در طبیعت می افتم و انداختن سبزه به رودخونه . اونقدر گنگ که انگار صدها سال قبل این حوادث اتفاق افتادن ... شاید خیلی سال میشه که 13 به در درست و حسابی نداشتیم و نرفتیم . یا مهمون سرمون خراب شده یا بخاطر شلوغی مسیرها نرفتیم و یا الکی خیابون گردی کردیم و برگشتیم خونه . کمتر پیش اومد در تمام این سالها که بریم به دامن طبیعت . گسترش پیدا کردن زندگی شهرنشینی و از بین رفتن فضاهای محدود بیرون شهری و همینطور ناز نازی بودن خودم همگی دست به دست هم دادن تا تجربه خوبی از سیزده بدر نداشته باشم . امسال ولی خیلی دوست داشتم که حتمن بیرون شهر بریم و از خونه موندن خسته شده بودم . هوا هم خیلی خوب بود . خنک و آفتابی و تمیز و جون میداد برای پیک نیک : شب کمی کتلت درست کردم و گذاشتم یخچال تا صبح ساندویچشون کنم با گوجه فرنگی و کاهو که بریم یه جایی بیرون شهر بخوریم و سبزه نازنینم رو هم به آب بدم و بیاییم خونه . امسال دیگه ماهی قرمز نخریده بودم که دلشوره رها کردنشون رو هم داشته باشم و یه ماهی فایتر خریده بودم که توی سگ جونی روی ماهی قرمز رو کم میکنه و حسابی هم سرحال بود و مشکلی نداشت . شب کمی زودتر رفتیم خوابیدیم تا صبح زود بیدار بشیم و با استفاده از خلوتی خیابون ها سریع از شهر خارج بشیم . آرتین میگفت بریم سمت جاجرود و من میگفتم فشم بهتر و نزدیکتر . آخرم حرف من تصویب شد . خلاصه صبح بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم و حاضر بشیم ساعت شد هشت و نیم ! چقدر سحرخیز !!!!!! جون خودمون میخواستیم صبح زود بریم و همین بیدار کردن آرتین و رایان خودش یکساعت طول کشید که آرتین رو با چوب و چماق بیدار کنم و رایان رو با التماس و قربون صدقه . بعد هم که کلی نشستیم تا خوابشون بپره و عقلشون بیاد سر جاش . دیگه تا وسایل رو هم بذاریم توی ماشین شد ساعت 9 . همه حاضر بودیم و رایان تو ماشین نشسته بود و آرتین داشت درهای خونه رو قفل میکرد و منم رفته بودم سگ ها رو ول کنم که صدای زنگ در بلند شد ! حالا من به آرتین نگاه میکنم که یعنی کیه و اونم به من . درو فوری باز کرد و جفتمون پریدیم تو خونه و رفتیم پای آیفون ببینیم این خروس بی محل کیه ؟ چشمتون روز بد نبینه ! فک و فامیل آرتین پشت در بودن . همون که چشمم به اتوبوس شوهر خواهر آرتین افتاد کم مونده بود غش کنم . یه لشکر آدم پشت در ایستاده بودن و مادر آرتین هم پشت در و انگشتش رو گذاشته بود روی زنگ و هی دینگ دینگ زنگ میخورد . به آرتین گفتم : - تو که خبر نداشتی اینا دارن میان ؟ ها ؟ نه به خدا ! من روحم هم خبر نداشت ! - حالا چیکار کنیم ؟ هیچی درو باز کنیم بیان تو دیگه !! - تخماتو بذارم کف دستت ؟؟؟؟؟؟ چرا آخه ؟ مگه چیکار کردم ؟ - پدر سگ ما داریم میریم پیک نیک ! مهمون بیاریم تو ؟ خب باز نکن . اصلن به من چه ؟ - برو رایان رو بیار تو تا من سگ ها رو ول کنم . سگا رو برای چی میخوای ول کنی ؟ بابا میرن دیگه الان . - تو فامیلات رو نمیشناسی ؟ یادت نیست پارسال از دیوار اومده بودن تو و درو باز کردن و ریختن تو ؟ خب نگران شده بودن دیگه .. - تا جایی که من یادمه اصلن ما رو تخمشون هم حساب نکردن و خیلی شیک آتیش روشن کردن و 13 رو در کردن و عصر هم گذاشتن رفتن و ما تا عصر تو خونه زندانی بودیم و قایم شده بودیم ! حالا بدو , بدو تا نیومدن تو رایان رو بیار تا من سگ ها رو باز کنم که الان این چتربازها خراب میشن سرمون ! رایان و آرتین رفتن تو و منم سگ ها رو ول کردم و اومدم تو به انتظار . از زنگ زدن خسته شدن و شروع کردن به تلفن زدن . موبالهامونو از قبل خاموش کرده بودیم و فقط به تلفن های خونه میزدن . وقتی دیدن اونا رو هم بر نمیداریم دست بکار شدن . حدسم کاملن درست بودم . اتوبوس رو آوردن پای دیوار و یکی از فامیلای چیتاشون پرید رو سقف اتوبوس و از اونجا هم پرید روی دیوار و اومد بپره پایین که سگها پریدن طرفش و شروع کردن پارس کردن . از پشت پرده داشتیم این صحنه ها رو میدیدیم . به خودم آفرین گفتم که به موقع سگ ها رو ول کردم وگرنه این مغول ها اومده بودن تو . طرف هر کاری کرد دید از پس سگها بر نمیاد و جرات نمیکرد بیاد پایین . آخر از پریدن توی خونه منصرف شد و پرید اونور . رفتیم پای آیفون و منتظر که گورشونو گم کنن , ولی انگار خیال نداشتن به این سادگی ها برن . مادر آرتین داشت به بقیه میگفت : - اینا یا رفتن خرید و الان پیداشون میشه یا تو خونه هستن درو باز نمیکنن . باید منتظر بشیم ! بابای آرتین میگفت : زن , قبلش باید زنگ میزدی این همه راه نمی اومدیم شاید مسافرت هستن ؟ - این زنیکه پاچه پاره رو من میشناسم " منظورش به من بود " این مخصوصن درو باز نمیکنه . پسر منم خر , الاغ , نفهم , بی غیرت ... تف بیشرف ! حالا من پاچه پاره شدم ؟ تصمیم گرفتم یه بلایی سرشون بیارم تا عمر دارن یادشون نره . به آرتین گفتم : حالا که اینطوری شد میمونیم خونه و اینا هم اینقدر بذار پشت در منتظر بشن تا علف زیر پاشون سبز بشه . خلاصه لباسهامونو عوض کردیم و رفتیم هر کدوم سراغ کارهای خودمون . من نشستم با رایان لگو بازی کردن و آرتین هم پرید جلوی ماهواره و لم داد و مشغول فیلم دیدن شد . یکساعتی با رایان بازی کردم و بعد هم رفتم پای آیفون تا ببینم رفتن یا نه ؟ همچنان بودن . چند تا زیر انداز هم انداحته بودن توی پیاده رو و ولو شده بودن . تو دلم گفتم همون لیاقتتون لب جوب نشستنه . رفتم روی ایوون کمی آفتاب بگیرم که زهرا خانم تا منو دید شروع کرد سلام و احوال پرسی : شیوا خانم ؟ خوبین ؟ آقاتون خوبن ؟ پسر .. هیس ! شیوا خانم زهرمار ! - چی شده ؟ هیچی نشده . بعدن برات میگم . برو تو صداتم در نیاد . - چشم ! دیوانه ! کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید . یکساعت دیگه هم گذشت ولی همچنان اینها نمیرفتن . شده بود تا شب هم خونه میموندیم من روی این مادر آرتین رو باید کم میکردم . زنیکه پلید . ابلیس جادوگر . ظهر که شد نشستیم قشنگ کتلت هایی رو که ساندویچ کرده بودم رو خوردیم و زنگ آیفون رو هم قطع کردیم و من و آرتین رفتم بالا کمی استراحت کنیم و رایان هم رفت اتاقش . کمی بعد خرخر آرتین خان هم رفت آسمون و این یعنی تا 5-6 عصر خواب . اومدم پایین دوباره سر و گوشی آب دادم . اونها هم بساط ناهارشون رو راه انداخته بودن و داشتن آش میخوردن . معلوم بود حسابی کلافه شدن . رفتم روی مبل دراز کشیدم و منم خوابم برد . دو ساعتی خوابیدم و بیدار که شدم تندی رفتم پای آیفون و دیدم نیستن و همشون رفتن !!!! یه جیغ بلند کشیدم و رفتم آرتین رو بیدار کردم که یالا حاضر شو بریم بیرون کمی گشت بزنیم و منم سبزه رو بندازم . خلاصه نیم ساعت بعد به سمت جمشیدیه میرفتیم وسط ها که شلوغ شد دور زدیم و من سبزه رو انداختم تو کانال و برگشتیم پایین . ترافیک هی بیشتر میشد و آخر از خیر خیابون گردی هم گذشتیم و برگشتیم خونه . امروز خیلی خوب بود و همین که روی این مادر شوهر پر روی بد ذاتم رو کم کرده بودم یه پیروزی بزرگ برام به حساب میاومد . آدم های چترباز رو باید اینطوری ادب کرد تا دیگه سر زده نیان خونه آدم حتا اگه به قیمت از بین رفتن سیزده بدر تموم بشه !!!!!! و اما دروغ 13 امسال : احمدی نژآد یک فرشته زیبا روست و همه مردم ایران عاشقش هستن و هیچ کس بهش فحش نمیده و نفرینش نمیکنه . نوشته شده در ساعت 12:35 PM توسط No One
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |